سن و سال که کمی بالا رفت چندین عارضه به ناچار سراغ انسان می آید که بی تردید یکی از آنها همان آلزایمر یا فراموشکاری است که بدبختانه درد شایعی است و گریبانگیر خیلی ها می شود حتی اگر این فرد در گذشته رئیس جمهور بوده باشد و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی.
در این میان هم به اعتقاد نگارنده، سید محمد خاتمی هم مرد خوبی است اما چه کند که عمری را به پای مردم سوخته و به ناچار با هر دمی سنی از او بالا رفته است لذا برخی اوقات باید به او حق داد که برخی چیزها را فراموش کند.
نگارنده خود دوبار به سید محمد خاتمی رای داده و از طرفداران پراپاقرص اندیشه و افکار ایشان منتهی در حالت مجرد آن است و بیشتر آنجا که گفت: « سنت پرستان مخالف تحول هستند و به جاي خدا عادتهاي ذهني و به ارث رسيده خود را ميپرستند و از آنجا كه واپسگرا هستند در نتيجه اين بينش نه تنها كمكي به جنبش اجتماعي نميكند بلكه مانع هر جنبش تحول خواه و ترقي خواهي است. »
اما این هواداری از اندیشه های خاتمی به صورت مجرد مانع از آن نمی شود که دوستدارش گاهی اوقات به وی نکاتی را یاد آورد چه آنکه نیک می داند نه تنها موجب کدورت خاطر وی و طرفداران پراپاقرص ترش نمی شود بلکه تمرینی است عملی از آزادی بیان و از این دست حرف های زیبا.

آقای خاتمی در مراسم «همراه شو ای عزیز» که به مناسبت روز دانشجو از سوی دوستان انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران برپا شده بود، چندین بار به این نکته اشاره کرد که «ای كاش عزيزاني كه به جرم انديشه و بيان زنداني شدهاند نيز امروز در جمع ما حضور داشتند.»، همانطور که گفته شد، این سخنان در حالت مجرد خود بسیار زیبا بوده و جای تحسین دارد اما آنچنان که رفت، آقای خاتمی عزیز تنها جرم این بند گان خدا را که همان توهین به ائمه و مقدسات در نشریات دانشجویی بود، به دست فراموشی سپرده بود، لذا بنده اعتقاد دارد، سید محمد خاتمی بنابرهمان نقل قول بعدی خود که فرمود « هر گونه بيحرمتي بخصوص نسبت به موازين ديني محكوم است .» مخالف توهین به مقدسات و ائمه است لذا ثابت شد که این بنده شایسته خدا تنها به علت فراموشی این سخن را بر لب رانده و لذا اگر دوباره به یاد بیاورد جرم این سه را، حتماً اصلاح خواهد کرد.
یکی دیگر از نکات خاص سخنرانی محمد خاتمی در این سخنرانی خود جمله زیبای ایشان مبنی بر « جامعه ما به لحاظ هويت تاريخي يك هويت ديني دارد.» بود، و به اعتقاد نگارنده در این میان باید گفت که ایشان هشت سال دچار فراموشی شده بود چه آنکه فردی را به سمت وزارت فرهنگ و ارشاد –عمداً از آوردن پسوند اسلامی خودداری شد- گماشته بود که علناً اظهار می داشت: بنده در کار خودم کاری به اسلام ندارم.
اما برادر خاتمی در قسمتی از سخنان خود آنجا که می خواست کار را تمام کرده و مفهوم عدالت محوری دولت نهم را از ریشه برکند، به ناگاه دچار هیجان زدگی گشت و به همین جهت سلول های آن قسمت از مغز انسان که گذشته را به یاد او می آورد، نتوانستند پا به پای او که سوار بر اسب می تاخت به پیش بروند لذا همین امر موجب عدم یادآوری برخی نکات شد.
محمد خاتمی «اقتصاد را در اقتصاد صدقه ای خلاصه کردن» را تحریف معنای اقتصاد دانست و با این سخن کارهای دولت نهم همانند سهام عدالت و ... را از ریشه تکان داد و گفت: « چنين عدالتي انبان ملت كه بايد صرف قدرتمند شدن، ثروتمند شدن و آنگاه توضيح عادلانه ثروت است، خالي و فقر را توزيع ميكند.»
همانگونه که آشکار است، تز اقتصادی آقای خاتمی همان تز اقتصادی آیت الله هاشمی رفسنجانی است، به این نحو که ابتدا باید گذاشت تا عده ای زیر چرخ اقتصاد سرمایه داری له شوند تا از آنان بتوان پله هایی برای رسیدن به پیشرفت اقتصادی ساخت و در این میان حتماً باید عده ای قربانی شوند و چه بهتر اینکه این افراد بدبخت بیچاره های دهات نشین و آلونک نشینی باشند که حق زندگی همچون فیلسوفان و جامعه شناسان و آیت الله های عظمائی همچون خاتمی و هاشمی ندارند.
خاتمی عدالت از نظر دولت نهم را پیروی از اقتصاد چپ خوانده و برای آن آهی نیز می کشد اما شاید اینجا نگارنده فراموش کرده است که کجا دادن سهام عدالت و مشارکت مردم در اقتصاد و خصوصی سازی از نوع اقتصاد چپ است و کجای قربانی کردن مردم در زیر چرخ اقتصاد دولتی هاشمی و خاتمی اقصاد راست لیبرال؟!
اما بنده همانجا در سالن هم که بودم، متوجه نشدم که منظور خاتمی از این جمله خود که « پشت سر وجاهت دانشجو و دانشگاه پنهان می شوند تا هزينههاي سنگيني كه حركتهاي اجتماعي دارد به حساب دانشگاه و دانشجو گذاشته شود.» چیست. اما اگر مراد ایشان از این افراد همان دولت نهم باشد باید بگویم که متاسفانه اوضاع ایشان از نظر فراموشکاری بسیار وخیم تر از آن چیزی است که گمان می کردم.
آقای خاتمی بزرگوار اما فراموشکار، گویی به یاد ندارد که بزرگترین قائله جنبش دانشجویی پس از انقلاب یعنی 18 تیر، سوای از اقدام نامناسب اولیه نیروی انتظامی، در جهت همان تز «فشار از پائین، چانه زنی از بالای» دوستان خودش به بار نشست و اگر هم از این قائله بگذریم موارد فراوانی از این دست وجود دارد که خوب یا بد برای پیشبرد اهداف سران مدعی اصلاحات، دانشجوی بدبخت باید گلو پاره کرده و کتک می خورد تا دوستان در پشت میزهای مذاکره قدرت چانه زنی خود را بالا ببرند.
شاید استاد بزگوار جناب آقای خاتمی هنوز برخوردهای دکتر معین، وزیر علوم خود با انجمن های اسلامی کمی معتقد به مرام اولیه خود را فراموش کرده است که این چنین سخن از پنهان شدن پشت سر وجاهت دانشجویان را بر زبان می آورد.
اما سخن گفتن از این موارد نه در حوصله خواننده می گنجد و نه در حوصله نگارنده لذا سخن باید کوتاه کرد و گفت: تزهای آقای خاتمی در مباحثی از جمله آزادی بیان، آزادی اندیشه، استقلال جنبش دانشجویی و ... همگی در حالت مجرد و خالص خود بسیار زیبا و دوست داشتنی است اما متاسفانه آنجا که پای عمل به میان می آید آنچه قربانی نزاعات قدرت می شود همین شعارهای زیبا و دوست داشتنی ایشان است که متاسفانه بارها از جانب خود ایشان نیز نقض شده است.
نکته آخر: همانگونه که در اول متن نیز آمد، مراد از این نوشته به هیچ وجه انتقاد به شخص بزرگواری همچون خاتمی نبود بلکه شاید به نوعی بتوان گفت که این متن چند نمونه از مضرات فراموشکاری را برشمرد و دیگر هیچ.
سخن آخر: زنده باد مخالف من
پرونده حسین موسویان، معاون سابق مرکز تحقيقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام و صف آرایی دو جناح عمده کشور در این خصوص را می توان یک "شرمساری ملی" به معنای کامل دانست.
در یک سو، دولت و حامیان آن قرار دارند که اصرار می کنند موسویان جاسوس بوده و اطلاعات پرونده هسته ای را به انگلیسی ها می داده است. آنها تاکید می کنند و باز هم تاکید می کنند که موسویان "باید و باید" محکوم و زندانی شود چه آنکه جای جاسوسان، "اوین" است نه مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام.
در مقابل، طیف هاشمی، روحانی، خاتمی و نیروهای پیروامون آنها قرار دارند که موسویان را بی گناه می دانند و بر تبرئه او اصرار می ورزند. حتی در برخی سایت ها ، خبری منتشر شد مبنی بر اینکه برخی از حامیان بلندپایه موسویان، تهدید کرده اند که اگر او تبرئه نشود، از سمت های خود استعفا خواهند کرد.
البته واقعیت از ما پوشیده است ؛ چه آنکه یک "پرونده کاملا امنیتی" در یک "دادرسی غیرعلنی" در حال بررسی است و شنیده هایی که گاه له و گاه علیه متهم این پرونده به گوش می رسد، نمی تواند مبنای یک قضاوت واقعی و منطبق با عدالت و انصاف باشد.
از این رو، در شرح این ماجرا، صرفا می توان به یک فصل بندی عقلی رجوع کرد و از آن به یک شرمساری ملی رسید:
این احتمال وجود دارد که موسویان واقعاً جاسوس بوده و اطلاعات محرمانه پرونده هسته ای را در اختیار انگلیسی ها قرار داده و نیز غربی ها را برای صدور قطعنامه های ضد ایرانی تشویق کرده است.
اگر چنین چیزی مقرون به واقعیت باشد، آنگاه نمی توان موسویان را با عنوانی به جز "خائن" و "جاسوس" خطاب کرد.
در چنین فرضی، یک مساله وحشتناک پدیدار می شود و آن حمایت مقامات عالیرتبه ای همانند هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام از اوست و واقعا جای شرمساری و نگرانی است که مقامات ارشد نظام برای "ناک اوت" کردن رقیب، این چنین از یک جاسوس و خائن حمایت می کنند و برای وی یقه می درانند و تهدید به استعفا می کنند.
اما در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که موسویان، واقعا بی گناه بوده باشد و اتهام منتسب به او، ناشی از سوء تفاهم یا حتی سناریونویسی های جناحی باشد.
در چنین فرضی نیز باید به حال مملکتی گریست که رییس جمهور و وزیر اطلاعات و سخنگوی دولت و سایر اعوان و انصار جریان حاکم، پا در یک کفش کرده اند و مصرانه خواستار مجازات یک "بی گناه" هستند تا بلکه از رهگذر ستمی که به او می شود، وجهه رقیب سیاسی مخدوش شود و بتوانند از آب گل آلوده شده، ماهی بگیرند و چند صباحی بیشتر در صدر قدرت باقی بمانند.
آیا باعث شرمساری نیست اگر یک جریان سیاسی عمده که دست بر قضا دولت را نیز در دست دارد بخش قابل توجهی از توان سیاسی و تبلیغی خود را در خدمت بیچاره کردن یک فرد بی گناه و خانواده او نماید؟
البته، باز هم تاکید می کنیم که به دلیل سری بودن پرونده، هیچ کس، جز آنانی که به پرونده دسترسی دارند از کم و کیف ماجرا خبر ندارند ولی همانطور که گفته شد ماجرا از دو حال عمده خارج نیست: یا موسویان گناهکار است یا بی گناه که در هر دو صورت ثابت می شود یکی از دو جریان عمده سیاسی کشور تا چه اندازه از مبانی اخلاق و انسانیت و وطن دوستی دور هست و چه فضای آلوده و فضاحت باری بر عرصه سیاست جاری کشور حاکم است و این چیزی نیست جز همان "شرمساری ملی"!
<<برگرفته از سایت عصر ایران>>
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »
**مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید دکتر مصطفی چمران
ا
ی
علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد.
«زادروز دکتر علی شریعتی نویسنده متفکر مبارک باد.»
