تبليغاتX
.:: لطفا اینجا چرت نزنید ::.

عبرتهای عاشورا

عبرت های عاشورا یک بحثی است مخصوص زمانی که اسلام حاکمیت داشته باشد. حداقل این است که بگوییم عمده این بحث مخصوص به این زمان است، یعنی زمان ما، و کشور ما، مال زمان ماست، عبرت بگیریم. و طرح قضیه را ما اینجوری کردیم که: چطور شد که جامعه اسلامی به محوریت پیامبر عظیم الشان، آن عشق مردم به او، آن ایمان عمیق مردم به او، آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دینی و آن احکامی که حالا بعدا مقداری عرض خواهم کرد، همین جامعه ساخته و پرداخته، بعد از پنجاه سال کارش به آنجا رسید که همین جامعه همان مردم بعضی حتی همان کسانی که دورانهای نزدیک پیامبر را دیده بودند، جمع شدند فرزند همین پیغمبر را با فجیع ترین وضعی کشتند. انحراف، عقب گرد، برگشتن به پشت سر، از این بیشتر چه می شود؟ آیا هر جامعه اسلامی همین عاقبت را دارد؟ نه! اگر عبرت بگیرند، نه! اگر عبرت نگیرند، بله! ممکن است! مگر عبرت بگیرند. عبرت های عاشورا اینجاست. ما مردم این زمان، که به حمد ا...، به فضل پروردگار، این توفیق را پیدا کردیم که آن راه را مجددا برویم و  اسم اسلام را در دنیا زنده کند ملت ایران و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته کند در دنیا،  این افتخار نصیب شما شد در زمان ما. این ملت تا امروز هم که 20 سال تقریبا گذشته است قرص و محکم در این راه ایستاده است و رفته است. اما اگر دقت نکنید، اگر مواظب نباشید، اگر خودمان را آنچنان که باید و شاید در این راه نگه نداریم، ممکن است آن سرنوشت پیش بیاید. عبرت عاشورا اینجاست...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 14:55 توسط کیان عبدالهی| |

استادی داریم خوش برخورد و شوخ صفت که هر گاه دانشجویی در کلاس درس، سخن یا سوالی بی ربط از آنچه در کلاس مطرح می شود، بیان کند، جمله جالبی دارد به این ترتیب که «به! آقا "فلانی"!، سلام علیکم.» تا از این روی یا به دانشجوی بینوا بفهماند که سوالت بی ربط است یا آنکه بفهماند آنچه تو می پرسی چندین بار گفته شده است و تو هنوز در خوابی!

 

اما به ادامه ماجرا توجه کنید، آنجا که شیخ ما آیت الله العظمی سید محمود شاهرودی دامه برکاته، وارد گردیدی و چندین جمله قصار از ذهن مبارکش تراوش کردی و دیگران انگشت به دهان در حیرت بماندی و با خود گفتی: «ااااهههههه، اینها چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!!!»

 

با مقدمه فوق الذکر هر خواننده ای با خود بیندیشیدی که مگر شیخ ما چه گفتندی که این چنین انگشت ها در پی آن قطع گردیدی و چندی را به عقل خویش مظنون ساختندی!

به این پاراگراف که معظم له در گردهمايي بزرگ مبلغان ويژه ماه محرم درسالن اجتماعات مدرسه فيضيه قم راجع به پرونده عزیزنا شهرام جان جزایزی از خود بروز دادندی،  توجه کنید: « ‏ چرا به قوه قضاييه اعتراض مي كنيد، اين قوه كه تمام اموال او را پس گرفت! و جزايري را زنداني كرد!!!. 6 سال در زندان پدرش در آمده!!!! و مادرش سكته كرده!!!!! و همسرش از وي جدا شده است!!!!!!. »

 

                             

 

تا این جا چند سوال در ذهن کثیری از بینوایان و از جمله نگارنده نقش بسته به این شرح که:

اول: در خصوص جمله قصار « در خصوص شهرام جزایری  چرا به قوه قضائیه اعتراض می کنید؟!!!»

باید گفت: پس ببخشید به کی اعتراض کنیم؟ وزارت ارشاد خوبه؟

 

دویم: در خصوص جمله قصار دیگری به شرح «6 سال در زندان پدرش در آمده!» نیز باید با کمی احساس همدردی گفت: منم شنیده بودم استخر نداره بیچاره!

 

سیم: در خصوص جمله قصار دیگری مبنی بر « مادرش سكته كرده!» باید گفت: آخی طفلکی! بقیه مادرا که به خاطر حرکات آکروباتیک این دوستان در عرصه اقتصادی هنوز سکته نکرده به جهان ابدی رفتند، مهم نیستند.

 

چهارم: « همسرش از وي جدا شده است!». در این خصوص نیز باید گفت: «عجب! این قوه قضائیه چه کرده! طلاق همسرش رو هم گرفتین؟! یعنی این هم جزو تنبیهاتش بوده!»

 

خوب تا داغ است، بهتر است سراغ جملات قصار دیگری رفته و عقلمان را با این جملات نیز محک بزنیم تا اگر خدایی نکرده، ناتوانی مضاعفی مشاهده کردیم در درک این جملات، الساعه به دکتر مراجعه کنیم تا دیر نشده!!!

 

                              

 

معظم له می افزاید: « برويد به وزارت امور اقتصادي و دارايي كه به وي وام داده ونمايندگاني كه از وي پول گرفته اند ، اعتراض كنيد‏.‏ »

 

به به! احسنت!، به قول همان استاد مذکور: «به! آقا شاهرودی!، سلام علیکم». حتما دوستان بیکار این کار را خواهند کرد چرا که قوه قضائیه کارش نه این قبیل اقدامات پیش پا افتاده، بلکه به قول شیخ ما ایجاد امنیت سرمایه گذاری است! حالا چگونه بدون آن، این می شود نیز احتمالاً در مخیره ناتوان ما نمی گنجد والا شیخ ما گفته است که می شود و می توانیم با دستمال لجن مال شیشه را برق بیندازیم.

راستی چه کسی تا به حال می دانست که پی گیری مفاسد اقتصادی مانند همین مطالبه از وزارت امور اقتصادی و دارایی و حتی نمایندگان بر عهده طلاب و دانشجویان است و قوه قضائیه حق دخالت ندارد؟!!!!

 

نکته آخر: شب است و دیرهنگام و پلک ها سنگین. رفته رفته می رود تا خوابمان بگیرد ولی با این اوضاع می شود آیا؟!

 

سخن آخر: حال که معلوم شد قوه قضائیه مسئول رسیدگی به مفاسد اقتصادی و ... نیست!، پس ای دیده نخواب مگر نشنیدی که باید رفت و از وزارت امور اقتصادی و دارایی شخصاً پیگیری کرد!

 

نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 1:7 توسط کیان عبدالهی| |

مخارج سنگین و کثرت عائله، پشتش را زیر بار قرض خم کرده بود. فقر و تنگدستی او، نه تنها باعث عذاب وی و خشنودی دشمنانش، که موجب حیرت همگان بود... «برادر خلیفه باشی و زندگی‌ات اینگونه باشد؟»...

سرانجام احتیاج و عسرت، بر تردید و حیرت غلبه کرد و تصمیم خود را گرفت: «به نزد او می‌روم و سهم بیشتری می‌خواهم!»...

... چیزی نمانده بود که آخرین ستاره‌ها نیز خود را به آسمان کوفه برسانند. دو برادر، روی بام دارالاماره نشسته بودند. پس از كمي گپ و گفت، «عقیل» بالاخره سر اصل مطلب رفت: «برادر! من زیر بار قرض مانده‌ام. دستور فرما تا دین مرا ادا کنند.»

 ـ چقدر مقروضی؟

ـ صد هزار درهم.

قلب رئوف برادر فشرده شد و آثار اندوه بر پیشانی نورانی‌اش نقش بست. سرش را پایین افکند و با شرمندگی گفت: «متأسفم برادر جان که اینقدر ندارم تا قرض تو را کاملاً ادا کنم، ولی صبر کن تا زمان پرداخت حقوق برسد. آنوقت از سهم شخصی خود بر می‌دارم و به تو می‌دهم.»

 


ـ چی؟! صبر کنم تا زمان پرداخت حقوق برسد؟ خزانه کشور در دست توست، چرا مرا به رسیدن زمان پرداخت حقوق حواله می‌کنی؟ تازه، مگر تمام حقوق تو چقدر است؟ فرضاً تمام حقوقت را هم به من بدهی، چه دردی از من دوا می‌کند؟

ـ خزانه دولت چه ربطی به من و تو دارد؟! من و تو هر کدام فردی هستیم مثل سایر مسلمین. درست است که تو برادر منی و من باید تا حد امکان به تو کمک کنم، اما از مال خودم، نه از کیسه بیت‌المال.

نیاز عقیل اما بیش از آن بود که براحتی از اصرار و سماجت دست بردارد...

بام دارالاماره به بازار کوفه مشرف بود. برادر، نگاهی به مغازه‌ها کرد و گفت: «اگر باز هم اصرار داری و سخن مرا نمی‌پذیری پیشنهادی به تو می‌کنم تا نه تنها تمام قرضت را بپردازی بلکه بیش از آن هم داشته باشی.»

ـ چه کار کنم؟

ـ در آن پایین، صندوق‌هایي پر از پول است. همین که خلوت شد و کسی در بازار نماند برو و آنها را بشکن و هر چه دلت می‌خواهد بردار!

ـ صندوق‌ها مال کیست؟

ـ مال بازاری‌ها است که درآمد خود را در آنها می‌ریزند.

ـ عجب! به من پیشنهاد می‌کنی که صندوق مردم را بشکنم و اموال آنان را که به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوق‌ها ریخته و به خدا توکل کرده و رفته‌اند را بردارم و بروم؟
ـ پس تو چطور به من پیشنهاد می‌کنی که صندوق بیت‌المال را برایت باز کنم؟ مگر این مال متعلق به کیست؟ این هم متعلق به مردمی است که خود، راحت و آسوده در خانه‌های خویش خفته‌اند و حفاظت از آن را به خليفه‌شان واگذاشته‌اند...

لحظه‌اي گذشت. برادر ادامه داد: «حال که این را قبول نکردی، پیشنهاد دیگری دارم!»
ـ دیگر چه؟

ـ شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیرم را بر می‌دارم! با هم مي‌رویم به «حیره» که مکان بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگ است. شبانه می‌رویم و به یکی از آنها شبیخون می‌زنیم و ثروت کلانی با خود می‌آوریم!!

ـ من برای دزدی نیامده‌ام که تو این حرف‌ها را تحویل من می‌دهی. من می‌گویم از خزانه کشور که در اختیار توست پولی به من بده تا قرض خود را ادا کنم.

ـ اتفاقاً اگر مال یک نفر را بدزدیم بهتر است از اینکه مال هزاران نفر، یعنی مال همه مسلمین را. چطور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر، دزدی است؛ ولی ربودن مال عموم مردم دزدی نیست؟ تو خیال کرده‌ای که دزدی فقط این است که کسی به دیگری حمله کند و با زور، مال او را از چنگش بیرون آورد؟ شنیع‌ترین نوع دزدی همین است که تو الآن به من پیشنهاد می‌کنی...
عقیل، پس از قدری درنگ و سکوت، راه خانه را در پیش گرفت... با دستي خالي از مال و قلبي آكنده از تحسين... او باید از همان ابتدا می‌دانست که عدالت، نزد برادرش «علی» شاگردی می‌کند...
***
«ساموئل هانتینگتون» پیش از آنکه با نظریه «برخورد تمدن‌ها» مشهور شود، به نظريه‌پردازي در باب «نوسازی» معروف بود... و شاید همین شهرت‌ها و معروفیت‌هاست که به آدم‌ها اجازه می‌دهد با جهل یا تجاهل، هر گزاره‌ای را حقیقت جلوه دهند و تاریخ را آنگونه که می‌خواهند به دنیا بیاموزند؛ مانند نمونه پایین:

«فساد در جوامع دستخوش نوسازی، چندان نتیجه انحراف از معیارهای پذیرفته شده نیست؛ بلکه بیشتر پیامد انحراف معیارها از الگوهای رفتاری جا افتاده است... فساد به مقداری تشخیص تفاوت نقش عمومی با منفعت شخصی دارد... تمایز میان کيسه شخصی و خزانه عمومی، تنها به تدریج و آن هم در آغاز دوره نوین در اروپای غربی، شکل گرفته است» !!

***
ما را ببخش علی جان، به خاطر خیلی چیزها...

ما را ببخش، به خاطر اینکه گفتار و رفتارت را به دنیا نیاموخته‌ایم...

ما را ببخش، كه اين‌همه سازمان‌هاي فرهنگي عريض و طويل داريم، اما قرمه‌سبزي و سنتور را بيشتر به دنيا شناسانده‌ايم تا نهج‌البلاغه و صحيفه‌سجاديه را...

ما را ببخش، به خاطر اینکه، آنجا كه سخن از انديشه به ميان مي‌آيد، «افلاطون» و «اکویناس» و «هابز»، برایمان از تو مهم‌ترند...

ما را ببخش، به خاطر اینکه در دانشگاه‌هایمان ـ همین ایران شیعه را می‌گویم ـ آنقدر که از «مارکس» صحبت می‌شود از تو سخن به میان نمی‌آید!

***
اما چرا ؛ سالی چند روز برایت سینه می‌زنیم، یکی دوروزی هم جشن است و کف و شیرینی برقرار؛ اما اگر همه ما دانشجويان علوم انسانی جمهوری اسلامی ايران، مرد سیاسی ارسطو، مانیفست مارکس، روح القوانين مونتسكيو، توتم و تابوي فرويد، قرارداد اجتماعي روسو و حتي ابرمرد نيچه را بارها و بارها بلغور می‌کنیم، اما تاکنون «نامه باشكوه تو به مالک اشتر» یا صدها خطبه و نامه و كلمه تو در باب سياست، اخلاق، جامعه، حقوق خدا، حقوق بشر و حتی حقوق بنايا و حيوانات را نخوانده‌ايم و تدريس نكرده‌ايم، پس ما را، و وزارت علوم را، و شوراي عالي انقلاب فرهنگي را، همه را ببخش ...
و ما را ببخشید، ای تمام دنیا ! که روی گنجینه‌ای از علم و سخن ناب خوابیده‌ایم ولی هنوز چشممان برای ترجمه نوشته‌های شما و دانشگاهيان دست چندم شما دودو می‌زند...!

تو هم ما را ببخش آقای هانتینگتون! چرا که روشنت نکردیم: «تمایز میان کیسه شخصی و خزانه عمومی ، نه در اروپا که صدها سال پیش از دوران نوین اروپا، و نه در آغاز دوره نوین، كه در دوران حكومت مردان آسمانی آخرین دین شکل گرفت؛ در زمان امیر ما؛ امیرالمؤمنین علی عليه السلام ؛ فَنِعمَ الامیر».

«برگرفته از وبلاگ نسل بیدار»

 

نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 23:43 توسط کیان عبدالهی| |

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد